بر اساس تصویر عنوانی درس ک

یکی بود یکی نبود .غیر از خدا هیچ کس نبود. دو اُردک ، یک لک لک ، دو کبوتر با یک
کبک در کنار برکه ای با هم زندگی می کردند .

آن ها زندگی خوبی داشتند . در یکی از روزها ، صبح زود دو کبوتر با صدای ویز ویز
تعدادی زنبور بیدار شدند .کبوتر ماده که روی تخم هایش خوابیده بود ترسید که به تخم
هایش حمله کنند ، بالهایش را روی تخم ها پهن کرد و از کبوتر نر خواست که از دیگران
کمک بخواهد .

کبوتر نر پیش پرنده های دیگر رفت . دید آن ها هم ناراحتند . با لک لک حرف زدند و
گفتند:( این ها آسایش ما را بر هم می زنند و ما نمی توانیم با آن ها زندگی کنیم . )
کبک گفت: (باید آن ها را از این جا برانیم )
لک لک گفت :( باید عاقلانه فکر کنیم ، اگر ما با زنبورها بد رفتاری کنیم بد می بینیم وآن
ها را عصبانی می کنیم . باید از راه درستش وارد شویم .)
اُردک گفت : ( خوب باید چکار کنیم این ها قصد ماندن دارند .آخه من دیدم دارند برای
خودشان لانه (کندو ) می سازند . )

لک لک گفت : (بگذارید به عهده ی من . من الان با آن ها صحبت می کنم .)
لک لک بلند شد و رفت کنار درخت ایستاد و گفت : (بزرگ شما زنبورها کیست؟ )
ملکه ی زنبورها آمد کنار کندوی ناتمام ایستاد و گفت :( کیست که با من کار داره ؟ )

لک لک جلو رفت و گفت : (ملکه ، ما سال هاست که در کنار و روی این درخت زندگی
می کنیم با هم خوب و مهربان بوده ایم .اما احساس می کنیم که با آمدن شما این آرامش از
ما گرفته می شود .)
ملکه گفت :(چرا این طور فکر می کنید . ما که به شما آزاری نرسانده ایم . چه بدی از ما
دیدید .ما زیاد این جا نمی مونیم ، برای مدتی کم ، این جا هستیم بعد از تولد زنبورهای
کوچولو می رویم .)
لک لک گفت :( اگر شما مزاحم دوستان ما نباشید ما هم با شما مشکلی نداریم ،)
همینطور هم شد و آن ها برای مدت زیادی در کنار هم بودند و هیچ وقت مزاحم زندگی
همدیگر نشدند .
برچسب:
نویسنده: هستی کوهی